دیانا

دیانا کوچولو

سلام

سلام دخترم سلام عشقم گلم بعد از تقریبا یکسال سری به وبلاگت زدم و خاطره های گذشته برام زنده شدن.دخترم تو الان دقیقا چهارسال و چهارماهه شدی و دیگه کم کم برای خودت خانم شدی.گلم امسال سال بسیار بسیار بدی برای مامان بود و از همون روزای اول سال 94 برامون بد اومد که توی مرداد امسال بدترین اتفاق ممکن برای مامان افتاد و اونم مرگ باباجون بود.بابای مهربونم خیلی راحت و بدون هیچ مریضی یکدفعه ایست قلبی کرد و حتی صبرنکر که بیمارستان ببریمش و از پیش ما پرکشید و رفت.مامانی مرگ باباجون خیلی داغونم کرد الان که چهارماهه رفته ولی هنوز باور نمیکنم که دیگه برنمیگرده. دخترم الانم اون باباجون یعنی بابابزرگت داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه و همه دکترا ازش قطع ...
28 آذر 1394

بعداز ماه ها دوری سلام

سلام عشقم جونم عزیزم الهی مامان فدات بشه میدونی از کی به وبلاگت سرنزده بودم مامانی دلم برا اینجا تنگ شده بود یه سر زدم و عکسای کوچیکیات را دیدم .الهی فدات بشم الان چقدر خانم شدی اونموقعها نی نی بودی. بوووووووووووووووووووووووووووووووس
9 اسفند 1393

تولدت مبارک

سلام عشق مامان ,هستی مامان جیگر مامان تولدت مبارک انشااله ١٢٠ساله بشی وهمیشه سالم و شاد ببینیمت   دخترناز ومهربونم من و بابایی عاشقتیم   ...
28 مرداد 1393

سلام دخترم

سلام عزیز مامان دختر ناز و شیرین زبونم ببخش غیبتم طولانی شده.گل نازم میخوام از شیطنت هات بگم بعد بهم حق بده که وقت نکنم به وبت سر بزنم. حدود ساعت ٩ بیدار میشی تا ساعت ٩ ونیم ساکتی و فقط پویا نگاه میکنی بعدش خیلی کم صبحونه میخوری و یا علی شروع میکنی.وسایل خونه را بهم میریزی بعد لباسات را روی مبل ها پهن میکنی چند تا از پشتی های مبلها را برمیداری وسط اتاق میذاری, اسباب بازی هات وسط اتاق پهن میشن و... بعدش موقع نهار با خودم میایی آشپزخونه و شروع به خالی کردن کابینت ها میکنی وتا موقع پختن نهار کارت همینه.بعداز ظهر که بابایی اومد خونه یکم بهتری ولی بازم باید دنبالت باشم تا وسایلو جمع کنم.عصر و شب هم با بابایی بیرونیم حالا خودت قضاوت کن من وقت ...
11 تير 1393

عزيز ماماني ديانا

سلام عزيزدل مامان، خوشگل مامان،الهي فدات بشم ببخش که زود به زود به وب سرنميزنم بخدا خيلي سرم شلوغه واصلا وقت ندارم همه وقتم پر شده از با تو بودن،فقط صبح ها يکي دو ساعت بيشتر از من ميخوابي که اونم فقط وقت ميکنم به کاراي خونه برسم ونهار درست کنم بعدش که تو بيدار شدي ديگه مشغول تو ميشم تا شب ،خيلي بلا شدي تا شب وساعت 12 بيداري وواقعا من وبابايي را خسته ميکني بيچاره بابايي که آرزوشه عصرها يک ساعت بخوابه ولي تو نميذاري،خلاصه خيلي بلا ،شيرين زبون وعزيز شدي وخودتو تو دل همه جا کردي. عروسک نازم خيلي عاشقتم به زودي عکساي اين چندوقته را برات ميزارم،فدااااااااااااات بشم
14 بهمن 1392

دختر ماماني سلام

سلام عزيزدل مامان ،فدات بشم که اينقدر ضعيفي وتوي يکماه دو بار سرماخوردي تازه يکم حالت بهتر شده،خيلي روزاي سختي بود وقتي يادم مي افته تو بيمارستان چطور بي رحمانه محکم مي گرفتيمت تا بهت آمپول بزنن دلم ريش ريش ميشه الهي از اين به بعد مريض نشي ودرد وبلات بخوره به مامان وتو هميشه سالم باشي دو روز هم هست بابايي سرماخورده و اونم شل وبي حاله،انشااله اونم ديگه امروز خوب ميشه.الان داره برف ميباره وتو وبابايي خوابيد .عزيزدلم اونقدر شيرين شدي که دلم ميخواد همش توي بغلم باشي وببوسمت خيلي ناز شدي الهي فدات بشم خيلي عاشق بچه کوچيک هستي و دوست داري با بچه ها بازي کني چندروز پيشم که دخترخاله اومده بود خونمون بيشتر از همه تو ذوق ميکردي بچه اش که دو ماهشه سرگر...
11 دی 1392

يه روز برفي

سلام عزيزدلم الهي فدات بشم که اين مامان تنبلو داري که ديربه دير به وبت سرميزنه بخدا شرمنده ام.دخمل نازم ازت بگم که چقدر ناز وبلا شدي ماشاله خيلي زرنگي  خيلي دلسوز هم هستي همش دور ماماني وتا من بگم سرم درد ميکنه يا دندونم درد ميکنه ميايي جلو وکلي مامانو ميبوسي وبا اون طرز حرف زدن مخصوص خودت ميگي دندونت خوب شد ؟ دخترم دوست دارم هميشه کوچولو باشي وما باهات بازي کنيم وعروسک ما بموني بعضي وقتا ،از روزي که ميخواي ازدواج کني واز خونمون بري خيلي غصه ميخورم،خوب بگذريم حرفاي خوب بزنيم. دخترکم امروز تو را گذاشتم خونه مامان جون  ديشب هم خونه مامان جون بوديم و به تو يکي که خيلي خوش گذشت، گل ماماني الان داره برف ميباره وتو خوابي دوست دا...
28 آذر 1392

عشق مامان سلام

سالم دخترعزىزمامان همىن اول بگم شرمنده که اىنقدر دىر اومدم بخدا خىلى سرم شلوغه,گل مامانى برات بگم که چقدر شىرىن زبون شدى ماشاله خىلى خوب حرف مىزنى همش مىترسم نکنه چشمت کنن آخه همه جا حرف مىزنى وباکسى تعارف ورودرواسى ندارى ومانند طوطى حرف مىزنى ,دىگه تقرىبا همه حرف هارا مىتونى بگى فقط (ژ )و (س) را راحت تلفظ نمىکنى قربونت برم با اىن حرف زدنت.دخترم فقط خىلى تنبلى و توى خىابون به هىچ وجه راه نمىرى و وقتى مىگم راه برو مىگى مامان خسته ام منم دلم برات مىسوزه وزمىن نمىذارمت .الهى فدات بشم بعضى وقتا هم مىگى مامان حوصله ندارم نمىدونم اىن حرفا را از کجا ىاد گرفتى.خىلى کارهاى خنده دار هم مىکنى که من وباباىى فقط به کارهات مىخندىم.ىه دفتر نقاشى هم دارى که...
26 آذر 1392

بازگشت از مشهد

سلام دخترکم ،چندروزه تا ميام برات چيزي بنويسم کاري پيش مياد و نميتونم بنويسم،گلم ما چهارشنبه شب از مشهد برگشتيم و دايي ايمان فرودگاه اومد دنبالمون .سفرمون خيلي خوب بود با مامان جون ودايي وخاله وعمو خوش گذشت ولي دوري از بابا لحظه اي از يادم نميرفت وهمه جا جاي خاليش احساس ميشد.ماشاله تو هم اونقدر شيطوني کردي و اجازه ندادي دعا ونماز بخونم انشاله با بابايي بريم که تو هم پيش بابا بايستي تا منم بتونم زيارت کنم.گلم امروزم که تاسوعا بود با دايي اينا وخاله وعمو رفتيم زادگاه ماماني واهل قبور را زيارت کرديم.الانم ميخواهيم بريم مسجد .فعلا باي
22 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دیانا می باشد