دیانا
دیانا کوچولو
قالب وبلاگ



[موضوع : ]
[ شنبه 17 فروردين 1392 ] [ 15:12 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عشق مامان ,هستی مامان

جیگر مامان تولدت مبارک انشااله ١٢٠ساله بشی وهمیشه سالم و شاد ببینیمت

 دخترناز ومهربونم من و بابایی عاشقتیمقلب

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 8:44 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزیز مامان دختر ناز و شیرین زبونم ببخش غیبتم طولانی شده.گل نازم میخوام از شیطنت هات بگم بعد بهم حق بده که وقت نکنم به وبت سر بزنم.

حدود ساعت ٩ بیدار میشی تا ساعت ٩ ونیم ساکتی و فقط پویا نگاه میکنی بعدش خیلی کم صبحونه میخوری و یا علی شروع میکنی.وسایل خونه را بهم میریزی بعد لباسات را روی مبل ها پهن میکنی چند تا از پشتی های مبلها را برمیداری وسط اتاق میذاری, اسباب بازی هات وسط اتاق پهن میشن و...

بعدش موقع نهار با خودم میایی آشپزخونه و شروع به خالی کردن کابینت ها میکنی وتا موقع پختن نهار کارت همینه.بعداز ظهر که بابایی اومد خونه یکم بهتری ولی بازم باید دنبالت باشم تا وسایلو جمع کنم.عصر و شب هم با بابایی بیرونیم حالا خودت قضاوت کن من وقت خالی دارم.همه میگم تو احتیاج به همبازی داری و باید فکری بحالت بکنم ولی من خیلی تنبلم وحوصله بارداری و زایمان و نوزاد را ندارم شاید چندوقت دیگه بهش فکر کنم ولی الان خسته ام.

ماشااله اونقدر سوال میپرسی که من باید همش جواب سوالاتتو بدم.مامان این چیه؟مامان مال کیه؟مامان چیکارش میکنن؟مامان بابا کی میاد؟مامان بابا توی بانک چیکار میکنه؟مامان ....

چندروز پیش خواستم مهد ثبت نامت کنم ولی بعد از اینکه رفتم محیط مهدها را دیدم دلم نیومد از خودم جدات کنم حتی نیم ساعت هم طاقت دوریتو ندارم چه برسه به چند ساعت.

خلاصه گلم حسابی وقت منو پر کردی وبه هیچ کاری نمیرسم.ولی فدای یه تارموت این همه شیطنت ایشااله همیشه سالم و شاد باشی شیطنت هم بکنی.

دوستت دار بووووووووس



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 17:41 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزيزدل مامان، خوشگل مامان،الهي فدات بشم ببخش که زود به زود به وب سرنميزنم بخدا خيلي سرم شلوغه واصلا وقت ندارم همه وقتم پر شده از با تو بودن،فقط صبح ها يکي دو ساعت بيشتر از من ميخوابي که اونم فقط وقت ميکنم به کاراي خونه برسم ونهار درست کنم بعدش که تو بيدار شدي ديگه مشغول تو ميشم تا شب ،خيلي بلا شدي تا شب وساعت 12 بيداري وواقعا من وبابايي را خسته ميکني بيچاره بابايي که آرزوشه عصرها يک ساعت بخوابه ولي تو نميذاري،خلاصه خيلي بلا ،شيرين زبون وعزيز شدي وخودتو تو دل همه جا کردي.

عروسک نازم خيلي عاشقتم به زودي عکساي اين چندوقته را برات ميزارم،فدااااااااااااات بشم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 19:49 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزيزدل مامان ،فدات بشم که اينقدر ضعيفي وتوي يکماه دو بار سرماخوردي تازه يکم حالت بهتر شده،خيلي روزاي سختي بود وقتي يادم مي افته تو بيمارستان چطور بي رحمانه محکم مي گرفتيمت تا بهت آمپول بزنن دلم ريش ريش ميشه الهي از اين به بعد مريض نشي ودرد وبلات بخوره به مامان وتو هميشه سالم باشي دو روز هم هست بابايي سرماخورده و اونم شل وبي حاله،انشااله اونم ديگه امروز خوب ميشه.الان داره برف ميباره وتو وبابايي خوابيد .عزيزدلم اونقدر شيرين شدي که دلم ميخواد همش توي بغلم باشي وببوسمت خيلي ناز شدي الهي فدات بشم خيلي عاشق بچه کوچيک هستي و دوست داري با بچه ها بازي کني چندروز پيشم که دخترخاله اومده بود خونمون بيشتر از همه تو ذوق ميکردي چون با امير که دو ماهشه سرگرم بودي همه ميگن برات يه همبازي بيارم ولي ماماني من حوصله بچه کوچيک را ندارم واز دوران حاملگي ويکسال اول بچه خسته ام الهي برات بميرم که اينقدر مامان تنبلي داري.

گلم ديگه ميخوام برم 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 11 دی 1392 ] [ 10:22 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزيزدلم الهي فدات بشم که اين مامان تنبلو داري که ديربه دير به وبت سرميزنه بخدا شرمنده ام.دخمل نازم ازت بگم که چقدر ناز وبلا شدي ماشاله خيلي زرنگي  خيلي دلسوز هم هستي همش دور ماماني وتا من بگم سرم درد ميکنه يا دندونم درد ميکنه ميايي جلو وکلي مامانو ميبوسي وبا اون طرز حرف زدن مخصوص خودت ميگي دندونت خوب شد ؟

دخترم دوست دارم هميشه کوچولو باشي وما باهات بازي کنيم وعروسک ما بموني بعضي وقتا ،از روزي که ميخواي ازدواج کني واز خونمون بري خيلي غصه ميخورم،خوب بگذريم حرفاي خوب بزنيم.

دخترکم امروز تو را گذاشتم خونه مامان جون و خودم رفتم يه دخترو ببينم که اگه قسمت بشه بگيريمش برا دايي من، دختر خوبي بود تا ببينيم قسمت چي بشه.

ديشب هم خونه مامان جون بوديم و به تو يکي که خيلي خوش گذشت، گل ماماني الان داره برف ميباره وتو خوابي دوست دارم زودتر بيداربشي وبرف ببيني وذوق کني.

عروسک نازم من وبابايي مهربون خيلي دوستت داريم وعاشقتيم،بووووووس

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 16:47 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سالم دخترعزىزمامان همىن اول بگم شرمنده که اىنقدر دىر اومدم بخدا خىلى سرم شلوغه,گل مامانى برات بگم که چقدر شىرىن زبون شدى ماشاله خىلى خوب حرف مىزنى همش مىترسم نکنه چشمت کنن آخه همه جا حرف مىزنى وباکسى تعارف ورودرواسى ندارى ومانند طوطى حرف مىزنى ,دىگه تقرىبا همه حرف هارا مىتونى بگى فقط (ژ )و (س) را راحت تلفظ نمىکنى قربونت برم با اىن حرف زدنت.دخترم فقط خىلى تنبلى و توى خىابون به هىچ وجه راه نمىرى و وقتى مىگم راه برو مىگى مامان خسته ام منم دلم برات مىسوزه وزمىن نمىذارمت .الهى فدات بشم بعضى وقتا هم مىگى مامان حوصله ندارم نمىدونم اىن حرفا را از کجا ىاد گرفتى.خىلى کارهاى خنده دار هم مىکنى که من وباباىى فقط به کارهات مىخندىم.ىه دفتر نقاشى هم دارى که از صبح تا ظهر باىد ده تا عروس وداماد برات بکشم نمىدونم چرا از اىن نقاشى تکرارى خسته نمىشى.امشبم رفته بودىم خونه داىى امىر که خوب شىطونى کردى و آخرش همه را مجبور کردى دست بزنن وخودتم رقصىدى .دخترم الهى 120ساله بشى وهمبشه تندرست وسالم

گل مامانى 6آذر هم سالگرد ازدواج من وباباىى بود که ىه جشن کوچىک گرفتىم از خداى مهربون ممنونم که تو و باباىى مهربون را به من داده و امىدوا م همىشه کنار هم شاد وسالم باشىم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 1:35 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام دخترکم ،چندروزه تا ميام برات چيزي بنويسم کاري پيش مياد و نميتونم بنويسم،گلم ما چهارشنبه شب از مشهد برگشتيم و دايي ايمان فرودگاه اومد دنبالمون .سفرمون خيلي خوب بود با مامان جون ودايي وخاله وعمو خوش گذشت ولي دوري از بابا لحظه اي از يادم نميرفت وهمه جا جاي خاليش احساس ميشد.ماشاله تو هم اونقدر شيطوني کردي و اجازه ندادي دعا ونماز بخونم انشاله با بابايي بريم که تو هم پيش بابا بايستي تا منم بتونم زيارت کنم.گلم امروزم که تاسوعا بود با دايي اينا وخاله وعمو رفتيم زادگاه ماماني واهل قبور را زيارت کرديم.الانم ميخواهيم بريم مسجد .فعلا باي



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 20:41 ] [ مامان و بابای دیانا ]

من از تمام آسمان يک باران را ميخواهم....

ازتمام  زمين يک خيابان را ....

واز تمام تو...

يک دست که قفل شود در دست من.

_تقديم به همسر عزيزم_



[موضوع : ]
[ يکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 2:37 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عروسک قشنگم امشب بي خوابي زده به سرم ،تو وبابايي راحت خوابيديد ولي من هنوز خوابم نبرده .فکر مسافرت فردا که بابا همراهمون نيست ديوونم کرده امشب کلي گريه کردم ولي ميدونم فايده نداره وبابايي نميتونه بياد از يه طرف دلم برا امام رضاتنگ شده ودوست دارم برم مشهد واز يه طرف دوري از بابايي عذابم ميده نميدونم چکار کنم.

اين اولين مسافرتيه که بابا همراهم نيست خدا کنه امام رضا کمکم کنه تا بتونم اين دوري را تحمل کنم.

عشق من نفس کشيدن بدون تو چطور ممکنه؟؟؟؟؟

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 1:59 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزيزدلم  امروز اولين بارون سال 92 داره ميباره خدارا شکر که يه بارديگه  بارون را ديديم وسه تايي سالم وخوشبخت کنار هم هستيم.راستي جيگر مامان وبابا يادم رفت از تولد دوسالگيت بگم، برا تولدت يه جشن کوچيک خونه مامان جون گرفتيم که دايي امير وخانمش وخاله با 3تا از دختراش واوناهم با بچه هاشون وعمو احمد مهمونامون بودن نهار مرغ شکم پر و مرغ سرخ کرده درست کرديم با مخلفات وبعداز نهار هم شيريني وشربت وميوه پذيرايي کرديم وعصرهم کيک تولدت را اورديم که يه گيتار بود وبعد هم کادو هايي را که برات خريده بوديم بهت داديم خيلي بهمون خوش گذشت به تو هم که همش با عرشيابازي کردي خوش گذشت.

دخترکم فردا ظهر من وتو ودايي پيمان ومامان جون وخاله وعمو احمد ميريم مشهد به بابايي مرخصي ندادن که اونم باهامون بياد بخاطر همين من از رفتنمون زياد خوشحال نيستم چون ميدونم بدون بابايي بهم خوش نميگذره ازيه طرف هم نگران بابايي ام که اين چندروز تنهاست.خداکنه  به بابايي اين روزها سخت نگذره

دخترم چندتا عکس ازت دارم که اگه سرعت اينترنت بالا باشه برات آپلود ميکنم.

دوستت داريم اميد من وباباقلبقلب



[موضوع : ]
[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 17:20 ] [ مامان و بابای دیانا ]



[موضوع : ]
[ دوشنبه 6 آبان 1392 ] [ 17:10 ] [ مامان و بابای دیانا ]

سلام عزیزدلم .دختر نازنینم بعد از چند ماه وقفه دوباره من اومدم دخترکم بعد از اون اتفاق که برای وبلاگت افتاد دیگه حوصله نوشتن نداشتم ولی الان تصمیم گرفتم بیام و برات بنویسم آخه شیرین کاریات داره شروع میشه و خیلی کارهای قشنگ میکنی که من وبابایی را صدبرابر عاشق خودت میکنی .عزیزتر از جونم این مدت خیلی اتفاقا افتاد که هم شیرین بودن و هم تلخ.از تلخی ها دوست ندارم حرف بزنم از اتفاقات شیرین برات بگم که بزرگترینش عقد خاله بود که تیرماه با آقا احمد زن و شوهر شدن که تو بهش میگی عمو احمد و خیلی هم دوستش داری روزای اول همه میفهمیدن به احمد حسودی میکنی و نمیذاری دست خاله را بگیره ولی بعدش به این وضعیت عادت کردی.

راستی خونمون را هم عوض کردیم و توی این مدت دوبار اسباب کشی کردیم اول رفتیم یه خونه که طبقه دوم بود وپارکینگ نداشت ولی بعد از ٤ ماه دوباره بخاطر نداشتن پارکینگ جابه جا شدیم و یه خونه همکف اجاره کردیم خدارا شکر اینجا جامون عالیه.

اتفاق بعدی خریدن ماشین بود که بابایی برامون ٢٠٦ خرید و دیگه از پیاده روی و ماشین دربست کردن راحت شدیم.

توی شهریور هم عمه فریبا و عمه ژیلا با خونواده اومدن خونمون و یک هفته اینجا موندن روزای خوبی بود و به هممون خوش گذشت.

چندروز پیش هم با بابایی رفتیم رامهرمز خونه مادربزرگ و پدربزرگ و به همه عمه ها هم سرزدیم و خبر خوشی که شنیدیم این بود که جواب نمونه برداری عمه خوب دراومده و خدارا شکر دیگه خبری از اون مریضی بد نیست.

دیگه الان چیزی به نظرم نمیرسه اگه یادم افتاد برات مینویسم.

از خودت بگم که چقدر شیرین زبون شدی و چقدر خواستنی،دیگه تمام وقت من توی خونه با تو میگذره و روزی هزاربار خدارا شکر میکنم که دختری به این خوبی بهم داده.دیگه بیشتر کلمات را بلدی و تقریبا میتونی حرف بزنی .

بعضی از کلمات را هم خیلی بامزه میگی که همه ازت میخوان دوباره تکرار کنی و بخندن یکی از اون کلمه ها اسم بابابزرگه که به جای اینکه بگی قدرت میگی بابا اردت ، یه کلمه هم وقتی عصبانی میشی میگی که نمیدونم معنیش چِی میشه و اونم -یاماله -خدامیدونه یعنی چی

خوب دخترم الان باید برم دیگه قول میدم هروقت بیکارشدم برات بنویسم .

دوستت دارم به اندازه دنیاقلب

 

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 6 آبان 1392 ] [ 17:02 ] [ مامان و بابای دیانا ]



[موضوع : ]
[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 9:04 ] [ مامان و بابای دیانا ]



[موضوع : ]
[ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 ] [ 9:00 ] [ مامان و بابای دیانا ]



[موضوع : ]
[ شنبه 24 فروردين 1392 ] [ 14:34 ] [ مامان و بابای دیانا ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به هستی مامان وبابا.دختر گلم میخوام از اول آشنایی مامانی وبابایی برات بگم سال ٨٨ مامان وبابا توی دانشگاه هم کلاس بودن وبعد از گذشت نیم ترم عاشق شدن وباهم عقد کردن و۶ماه بعد باهم عروسی کردن.درست یک سال ونه ماه بعد خدا یه دختر ناز وخوشگل بهمون داد که ماهم اسمشو دیانا گذاشتیم.انشااله همیشه سالم وشاد باشی ودر پناه خدا هیچوقت غمگین نباشی.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته گذشته : 11
کل بازدید : 9996
امکانات وب